
آی مردم با شمایم,مرگتان نزدیگ,عمق جهلتان مشهود
ای به خواب بی غمی خفته
گوش کن این قصه می گویم برایت
لای لای مرگ می خوانم برایت
گوش کن
ﭘإسخ بگو
آیا تو می دانی؟!
چه می دانی ز فقر مرد همسایه چه میدانی؟
ای به کاخ استوار از فقر همسایه نشسته, هیچ میدانی
به درد ورنج خفته کودکی معصوم, زیر بارش باران ...نمی دانی
ای شتابان در گذر نادیده طعم فقى می دانی؟
خمیده می شود کوه غرور گل فروش دوره گرد از بهر بی نانی...نمی دانی
وای بر تو ساعتی صد جامه بر تن
بی خبر از ﭘاره تنها,جامه ی ﭘوسیده ی مردم
به شادی نغمه سر داده,سرود عیش می خوانی...نمی دانی
چه می دانی که زیبا, دختر زیبای همسایه
به آتش می کشد آینده اش را فقر در آغوش یک جانی...!!!
نمی دانم ,نمی دانی!
خدایا لیک تو بهتر ز من,این قصه ی ﭘرغصه میدانی,نمیدانی؟!
بسوزان خانه ی ظالم اگر حتی
نماند در جهانت هیچ انسانی...













